تبليغاتX
نا ترانه
ترانه
بعد از تقریبا دو ماه سلام

ماه مدرسه با تموم قشنگیش واسه من یه بدی هم داشت و حس ترانمو به آخر رسوند اما بالاخره بعد از زمانی طولانی برای من (حدود دو ماه) تونستم یه ترانه بنویسم که خیلی هم تعریفی نیست اما خب چشم به راه نقد شماست.

راستی یه گلایه دارم، اینکه پست قبلی کامل نقد نشد و همه ی دوستان نظر ندادند اگه وقت کردید واسم نقدش کنید.                                     ممنون

 

 

زمزمه ی عاشقانه

 

می گذرم از من سابق

می رسم به من عاشق

به نهایت سکوتُ سادگی اون نگاهت

به همون جایی که کاشتی یه روزی دو تا شقایق

مث ماهیت ماهی

فکر نکن در اشتباهی

آره این منم همون من

کردم عاشقی رو بر تن

مث جاری شدن دوست دارم روی زبون

حالا من میگذرم از مرز جنون

مث لبریز شدن از حس ترانه

گفتن ترانه ای با هر بهانه

مث روییدن گل از زمین

من دارم بهت می گم ای نازنین

اومدم برس به باور

نمی گم شده سر به سر

حالا جرممون مساوی

هر دومون یه جوری راوی

تو بگو قصه ی عشقت واسه هر کسی که خواستی

نکنه یکی بیادُ بگه که واسش نگفتی

من می رم ترانه خون عاشقا شم

کمه اگه بنویسم تا نفس دارم باهاشم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  | 

عزیزم خدانگهدار

واسه ی اولین بار بیا و آخرین ستاره رو ازم بگیر

اون جوری نگام نکن نذار یواش بگم بمیر

بیا آخرین ستاره رو یادگاری داشته باش

آب نریختم پشت سرت بلند نگو ای کاش

 

برو و بذار تموم شه نفس دوستانه مون

برو نذار بگیرم نبض این ترانه مون

برو و نذار که باشه اون همیشه تو قفس

برو و نذار بمونه یار تو بی همنفس

طرح قلبت روی دیوار تا همیشه موندگاره

صدای بغض گرفته ت بهتر از صد تا گیتاره

بعد من قلبتُ روی دار نذاری

اگه رفتمُ نگفتم تو اونو کنار نذاری

این دفعه سلاممو من ننوشتم روی دیوار

از توی تقویم پاکش کن:(( عزیزم خدانگهدار))

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  | 

 

برهوت احساس

  

با تموم بی کسی

توی راه دلواپسی

اما من چه بی خیالم

انگاری که بسته بالم

واسه دفن اون پرنده

یا ظهور موج خنده

وقت سقوط یه برگ تنها

واسه عبور از یه راه بی انتها

بعد از اون خاطره گل یاس

خدا خوشکونده یه باغ احساس

حالا من تنهام توی برهمت وجودم

اما نمیترسم چون عادت کرده تار و پودم

شاید هم مهم نباشه یه شب پر از ستاره

اما چشم من گاهی به گاهی می خواد بباره

 هنوز امیدم ریشه ش نکنده

برای اشکام لبم می خنده

خونه ی آرزوهام ویروونه نیست

من دلم مث اون دیوونه نیست

هنوز یه گاهی می رم تو یادش

هنوز قشنگه نگاه و فریادش

خودم میدونم خدا بزرگه

راه منم طولانی مث اون برگه

شاید یه روزی زحمش بگیره

برای قلب تنهام یه احساسی بکاره

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  | 

خاطرات

 

یادته روی درخته

دستات چی رو نوشته

یادته صدای بارون

نمی رفت از خاطرمون

یادته شب ستاره

من نگات کردم دوباره

یادته رنگ دریا

واسمون بود یه رویا

یلدته صدای گیتار

طرح قلبت روی دیوار

یادته دنیا چه قشنگ بود

پر از گلای رنگارنگ بود

یادته گلای یاسُ

بوی قشنگ احساسُ

یادته حس حضورت

دل من ترانه خونت

یادته گفتی که میری

تمومه عشق قناری

یادته گفتم نمیری

توی قلب ناز قمری

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  | 

برنده ی واقعی

 

بابا نگاش خسته س

دفتر آرزوهاش بسته س

بابا چشاش بارونی

دلش چه آسمونی

بابا میگه که باختم

خوب شد اونو شناختم

اون همیشه برنده س

واسه دستای بسته م،مث بال پرنده س


دستای آسمونی

 

خدا سرنوشتمو نوشته روی دستای قشنگش

وقتی که اون نباشه دلم می شه چه تنگش

لباش پر از دعاُ، دلش پر از امیده

نگاهم می کنه باز،تا لبم واسش بخنده

اشکهای اون یه روده

وقته عبور اونا،نگام پر از دروده

الهی تا همیشه، باشه براش بمیرم

برای روز مادر،یه جشن خوب بگیرم

 

تقدیم به پدر و مادر عزیزم که تا همیشه دوستشان دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  | 

باید برم

 

شاید برن روزایی که واسه ما بودن قشنگ

با یه شاخه گل و چند دونه برگ

شاید برن خاطره ها از یاد بارون

خاطره های تلخ و شیرین نگامون

شاید برن گلا تو فصل پاییز

بهار بیاد می شن رو قلبت آویز

شاید بگی نرو ،بمون همیشه

اما من باید برم، این یکی رو نمی شه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  | 

راز سجاده ام...

حرمت سجاده ام از من نیست

پاکی اش نیز چون قلبم نیست

حرمت سجاده او به خاطر نگاهشه

نگاه اون همیشه رو به یارشه

پاکی اش کاش چون قلبم بود

روشن و صاف و صادق با من بود

اما سجاده ی من شاگرد مردکای کوچکه

ماله منه،اما گول سبیل دروغ اونا را هِی خورده

اون تنش خاکیِ اما نقشش نقابه

تا همیشه،تا ابد،رفیق راهه

واسه بعضی ها دوست شبانه تو خیاله

واسه بعضی ها مایه ی آبرو و پول و مقامه

کاشکی این دولا شدن حقیقی بود

واسه خاطر خدا هم که شده یه کمی عاشقانه بود

 

 

 

چه سجاده های که جز رو به خدا هیج کجا گشاده نشده اند

و چه بسیارند انسانهایی که می گشایند سجاده ها را رو به قبله ی الهی اما...

کاش اما نداشت حرفم اما گاه بعضی انسان ها قلبشان نا پاک است و می گشایند سجاده های پاک را و جمع می کنند آنچه را که می خواهند.

اعم از مال،قدرت،احترام و ...

افسوس...

افسوس که می بینیم چنین جنایتی را... جنایتی فراموش نشدنی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  | 

اومدم...

اومدم تو دستای همیشه گرمت جا بگیرم

اومدم تو قلب مهربون تو پناه بگیرم

اومدم زیر سایه ی چشات آروم بمیرم

اومدم زیر گرمای نگاهت غریب بشینم

اومدم بشم آشنای شبای تارت

اومدم بشم ماه واسه نگاهت

اومدم بگم که فالم مثل چشمای تو قشنگه

اومدم بگم عزیزم چشمای تو حیف دو رنگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  | 

نه به تو نه به من

نه به شفافی بغضم،نه به تاریکی چشمام

این دل تنگو دیگه من نمی خوام

نه به شب پر ستاره، نه به آسمون ابری

وتسه چشمای تر تو دل من شده بارونی

نه به سکوت نگاهم، نه به پاکی عشقت

این چیه که لونه کرده تو دلت؟

نه به صداقت رویا،نه به دوری نگاهم

من این آرزوی محالو از کی باید بخواهم؟

نه به عمق نگاهم،نه به پاکی چشمات

دلای ما دیگه با هم نمی یان

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط زینب فرخیان(ستاره)  |